تبليغاتX
داستان های کوتاه خلیل رشنوی

                                                                 دود سیگارها نرسیده به سقف کافه گودو شناور شده است . دود غلیظ سیگار را که از سوراخ های بینی ات بیرون بدهی ؛ خودت را هم بکشی نمی توانی جلوی بالا رفتنش را بگیری تا اینکه برسد به سقف . دود سیگارها احتمالن از سقف کافه گودو هم می تواند عبور کند . چون اگر کافه تعطیل شود و تو آخرین مشتری باشی که از حجم پر دود کافه بیرون می زند فردا که در باز شود باز هم اثری از آن همه دود باقی نمانده است . کافه گودو پنجره که ندارد ، فقط یک درِ پوسیده و زهوار در رفته . مشتری ها گفته اند ( کافه گودو در اولین روز بازگشایی اش به همین شکل قدیمی و کهنه بوده است . )

 

آقا ... آقا

 

روی تختخوابت دراز کشیده ای و به سقف زل می زنی . دو شبانه روز است که نخوابیده ای . اصلن نخوابیده ای . چهل و هشت ساعتِ  تمام بیداری و این برخلاف شخصیت خواب آلود و تنبل توست . در خودت احتمال بروز انقلابی را حدس می زنی . اما این چیزی است که تو حالا به آن نیاز داری . خواندن کتاب هایی که توی کتابخانه ات ورم کرده اند اولین چیزی است که به ذهنت خطور می کند . همیشه چند برگ نخوانده بودی که پلک هایت سنگین می شد و صدای خرناست اتاق را بر می داشت . خودت را از تخت می کنی و به کتابخانه ات وحشیانه هجوم می بری .

 

...  با شما هستم آقا ...

 

به کنج پارک می رسی . به پایانی ترین نقطه اش . جایی که نیمکتی خالی پشت به دیوار آسمان خراشی ایستاده است . دنج ترین جای ممکن پارک . تلفن همراهت را از لای خرت و پرت های درون کیفت بالا می کشی . دستانت مثل دست های یک قاتل شروع به لرزیدن می کنند . آنقدر شماره را خوانده ای که از بر شده ای . هیچ ترین عدد را می زنی ( صفر ) و بعد بالاترین ( نه ) و بعد کمترین ( یک ) و بعد ( دو ) و . . .

صدای بوق اتصال را از آن طرف خط می شنوی . دوباره می شنوی . و بعد صدای نرم دختری ( بفرمایید ) . منتظر جواب می ماند . آب دهنت را قورت می دهی و باز همان صدای نرم آن طرف خط ( الو . . .  بفرمایید .  . . ) صدای ممتد بوق اشغال در سرت می پیچد . موبایلت را توی خرت و پرت ها پرت می کنی و سرت را بین دستهایت می گذاری .

 

... مگه نمی شنوین ؟! ... آقا ؟!

 

آقای دولتشاه استاد روانشناسی ات عینک ته استکانی را روی بینی درازش جابه جا می کند و شروع می کند به خاراندن پشت گوشش ( ببین . . . گاهی آدم ها دچار بی خوابی می شن . بی خوابی در حالت معمولی تا چهل و هشت ساعت عادیه . اما این چیزی که شما می گین – یک هفته – کاملن غیر عادی به حساب می آد . این رفتار می تونه علت های مختلفی داشته باشه . مثلن فشارهای اجتماعی ، فشارهای کاری ، فشارهای درونی و  . . . )

حرف استاد را قطع می کنی ( ببخشید . آیا بروز این رفتار می تونه نشونه یک انقلاب درونی باشه ؟ )

به چشمهایت زل می زند ( این چیزی که شما مطرح می کنین در علم روانشناسی جایگاهی نداره . به هر حال این یه بیماریِ خطرناکه و ممکنه شخصی که به این بیماری مبتلاست دچار حملات عصبی مثل حمله هراس شده که منجر به سکته مغزی می شه . البته این نوع سکته ، سکته قلبی هم به حساب می اد چون اول قلب و از کار میندازه . اگه شما کسی رو می شناسین که به همچین مرضی مبتلاست بهش اطلاع بدین که به سرعت خودش رو به پزشک معرفی کنه )

 

با شمام ... با شماهستم آقا  

 

ساعت سه نیمه شب . توی اتاق راه می روی و به خودت می گویی ( هر جور شده امشب باید خوابت ببرد . ) تمام راه ها را برای خوابیدن امتحان کرده ای . موسیقی ، فکر کردن ، قرص خواب ، تریاک . ولی هیچکدامشان توفیری نکرده اند . مقابل ردیف کتاب ها سیخ می ایستی . توی این مدت همه را خوانده ای جز یکی . رمان « عشق » نوشته « تونی موریسون » برنده نوبل ادبیات . هیچوقت نتوانسته ای از صفحه بیست به بعد را بخوانی . هیچوقت نتوانسته ای با این کتاب ارتباط برقرار کنی . کتابخانه را باز می کنی و عشق را بیرون می کشی . . .

 

آقا جان بلند شین...

 

کلید را که فشار می دهی بلبل پشت در صدایش در می آید و بعد از چند ثانیه مهدی در را باز می کند. دست می دهی و روی کاناپه ولو می شوی . مهدی روبرویت می نشیند. خیلی کم اتفاق افتاده به خانه او آمده باشی و او تنها باشد . شهوت رانی مهدی مانع از این می شود که او را تنها ببینی . تنهایی او فقط با دختر ها معنی پیدا می کند . همیشه خانه اش بوی سیگار و بوی خوش مادینگی می دهد . می گویی ( مهدی باور نمی کنی ؟ یک ماه تمام میشه که نخوابیدم . اصلن نخوابیدم . )

از میان هاله دود رقیق جلوی صورتش به تو زل می زند و می گوید ( ولی چهره ت این و نشون نمی ده . خیلی هم سرحال به نظر می رسی . )

دستی لای مو های بلندش می کشد و لم می دهد ( یعنی امکان داره کسی یک ماه تمام بیدار بمونه ؟ خب البته این می تونه عالی باشه . آدم می تونه شاهد خوابیدن و بیدار شدن یه شهر باشه . یه جورایی کار خدا هم این شکلیه پسر . )

با دست دود ها را کنار می زنی ( ببین . برام فلسفه نباف . استاد روانشناسیمون گفته این یه بیماریِ خطرناکه و ممکنه منجر به مرگ شه )

به سیگار پکی می زند و دودش را از لای حرف هایش بیرون می دهد ( تا حالا مشکلی داشتی ؟ سر درد ؟ سرگیجه ؟ پایین اومدن تمرکز فکری ؟ تا حالا از این مشکلات داشتی ؟ )

می گویی ( نه . . . اتفاقن تمام کتاب هام رو خوندم .  عشق رو تا به حال سه بار خوندم و از تموم  پیچیدگی های اون کاملن سر در آوردم . حتی یک کلمه اساتید رو سر کلاس از دست نمی دم . انگار که خودم تدریس کنم . ولی به هر حال می ترسم . حرف های آقای دولتشاه استاد روانشناسی مون  حسابی منو ترسونده . حرفاش برام آیته . باورت نمی شه . دلم برای کابوس های شبونه ای که از توی جا بلندم می کردن تنگ شده . )

مهدی سیگارش را توی زیر سیگاری له می کند ( هرچند به نظر من این بیماری خیلی هم خوبه . ولی بهت یه پیشنهاد می کنم . ) وقتی چشم های کنجکاو تو را می بیند با هیجان بیشتری ادامه می دهد . مهدی خوب می داند که حرف هایش می توانند چقدر تو را آرام کنند . ( به نظر من فقط یه چیز می تونه تو رو از این حالت خلاص کنه . چیزی که تو همیشه ازش دوری می کنی . یه آرامش اصیل  علاج درد توِِِِِ . درمون درد تو می دونی چیه ؟ . . . مریم . . .  . میگن پرستاره . کافیه بهش بگی مریضی . خودش می گه چیکار باید بکنی . . . از اون کار نباید بترسی . احساس نفس کشیدن یه آدم دیگه به نزدیک ترین شکل ممکن تمام سیستم بدن رو متعادل می کنه .  چاي ات رو بخور سرد شد . . . هورت . . . هورت  . . . )

 

... ای بابا مثل اینکه نمی شنوه ...

 

دیگر کتابی برای خواندن توی کتابخانه نداری . از آخرین کابوسی که دیده ای چهل روز گذشته . صدای تیک تیک ساعت کوچک روی میز در مغزت راه می رود . توی کشو می گذاری . باز صدای تیک تیکش را می شنوی . انگار توی کله ات باشد . درون کمد زیر خروارها لباس می تپانی و باز تیک تیک تیک . سرت را با دو بالش پرس می کنی . تیک تیک ساعت مثل صدای قدم های دختر فاحشه ای در یک سالن خالی ، توی سرت راه می رود . ساعت میزی را از کمد بیرون می کشی و از پنجره طبقه سوم ، توی خیابان پرت می کنی . شیشه اش خرد می شود و با عبور چرخ اولین اتوموبیلی که می گذرد خردِ خاکِ شیر می شود . پنجره را می کوبی و باز روی تخت می خوابی . تیک تیک تیک . انگار به جای خانه توی یک ساعت زندگی می کنی . صدای تیک تیک از درز دیوارها توی اتاقت می پیچد . این بار صدای چرخ دنده های ساعت را هم می توانی بشنوی . کلافه می شوی .

 

آقای محترم بلند شین ...

 

دود سیگارها با ریتم ملایم موسیقی موج برمی دارند و به سمت سقف کافه گودو ، محل قرار همیشگی شان بالا می روند . به سیگار که پک می زنی سرخی انتها یا شاید هم ابتدای سیگار به لبهایت نزدیکتر می شود . دخترِ میز بغلی از پسری که روبرویش نشسته می پرسد ( چقدر اینجا کهنه به نظر می رسه ) پسر چای اش را هورت می کشد و می گوید ( اینجا از همون روز بازگشایش کهنه و قدیمی بوده . شاید تنها جای کهنه توی این شهر باشه که هیچوقت نو نبوده ) و هر دو بی دلیل می خندند .

توی پارک سرت را از چنگ دست هایت خلاص کرده بودی و موبایلت را از لای خرت و پرت ها بیرون کشیدی . تند تند شماره ها را گرفتی . صدای بوق اتصال آمد و همان صدای نرم ( بفرمایید ) و باز آب دهنت را قورت دادی و دوباره همان صدای نرم ( الو . . . بفرمایید ) . جواب ندادی . یعنی نمی دانستی چه باید بگویی . منتظر صدای بوق اشغال شدی . ولی نیامد . گفت ( مریضی ؟ ) و تو گفتی ( بَ بله ) خنده اش را از پشت تلفن حدس زدی . ( فردا شب ساعت نه . کافه گودو . روی کوچکترین میز کنار ستون وسط کافه . دو قهوه تلخ سفارش بده . یادت نره بدون شیر و شکر .  راستی اسمت چیه ؟ ) جواب دادی ( امیر . . . امیر امیری ) و خواستی بگویی که . . .  صدای بوق اشغال بالا آمد .

حالا که ساعت به حوالی ساعت نه رسیده منتظرش نشسته ای . گارسون دو فنجان قهوه روی میز می گذارد و می رود . قهوه تلخ را تا نصف فنجان بیشتر نمی توانی تحمل کنی . سیگار دوم را آتش می زنی . هر بار که درِ کهنه کافه باز می شود قلب تو محکم تر می زند و اگر مشتری خانم باشد محکم تر . صدای قدم های دختر فاحشه ای که توی خیابان خلوتی قدم بر می دارد در سرت راه می رود تا ناخودآگاه به در زل بزنی . در باز می شود . دختری با لباس های یک دست سفید در آستانه ظاهر می شود با یک کیف سیاه دسته کوتاه . به میز زل می زند و بعد به تو . روبروت که می رسد دستش را دراز می کند . دست می دهی و می پرسی ( مریم ؟ ) بدون آنکه جوابت را بدهد روبروت می نشیند و سیگارش را می گیراند . دستش روی انگشت های تو که می لرزند لیز می خورد . ( خب آقای امیر امیری من آمدم ) و لبخندی که می زند تو تا نزدیکی حالت مرگ پیش می روی . چیزی شاید در خلاف حمله هراس . با خودت می گویی که مهدی چقدر در وصف زیبایی این دختر کم لطفی کرده است . قهوه اش را که تمام می کند به سمتت خیز بر می دارد و یک وجبی صورتت متوقف می شود . دستش را از روی انگشت هایت به سمت بالا سر می دهد . شانه ات و بعد گردنت و آرام آنها را تکان می دهد . باز لبخند می زند و می گوید ( می خوام توی این شونه ها گم بشم ) و باز شانه هایت را تکان می دهد و باز محکم تر . . .

 

... چقد خوابتون سنگینه ؟!

 

چشم هایت را باز می کنی و سرت را به اطراف می چرخانی . دست گارسون را روی شانه و گردنت احساس می کنی که تکانت می دادند . می گوید ( خیلی وقته خوابتون برده . نمی خواستم بیدارتون کنم ولی ما باید کافه رو ببندیم . ) چشمانت را می مالی تا باورت شود که خوابیده ای . به ساعت دیواری قدیمی کافه زل می زنی . ساعت از دوازده گذشته و صدای تیک تیک ساعت را دیگر نمی توانی بشنوی . نیمی از چراغ ها خاموش شده اند و کافه نیمه تاریک است . سمت پیشخوان می روی . یکی از گارسون ها مشغول دستمال کشیدن پیشخوان است . پول ها را از جیبت بیرون می کشی و می گویی (  حساب ما چقد شد آقا ؟ ) گارسون بدون آنکه نگاهت کند به تمیز کردن پیشخوان ادامه می دهد و می گوید ( میز شما قبلن حساب شده ) تقریبن داد می زنی ( چی ؟! ) ( گفتم که حساب شده . یه خانوم اومد میز شما رو حساب کرد و رفت . متاسفانه شما خواب بودین . یه خانم با لباس های یه دست سفید و یه کیف مشکی دسته کوتاه )

بدون خداحافظی از پیشخوان فاصله می گیری و به سمت درِ کهنه و قدیمی کافه گودو می روی . از کنار میزی عبور می کنی که گارسون دو استکان قهوه را از روی آن بر می دارد . یکی تا نیمه از قهوه و دیگری خالیِ خالی .


+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 14:35
توسط خليل رشنوي موضوع: |

bomb2

خليل رشنوي

bomb2

http://bomb2.blogfa.com

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی - کافه گودو

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog