منتقل شد
تمامی فعالیت های من به وبلاگ ادبیات داستانی منتقل شد
بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود
تمامی فعالیت های من به وبلاگ ادبیات داستانی منتقل شد
خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند . رزمنده ها با چشم هایی که انگار می خواستند بیرون بزنند به جنازه ام خیره بودند که آرام دور خودش می چرخید . زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه لبم بیرون زده بود . ندیده بودم کسی گریه کند . ندیده بودم . به همه حق می دهم . چون با هیچکدام از آن ها نتوانسته بودم صمیمیتی هرچند کوچک داشته باشم . یا بهتر است بگویم نتوانسته بودند . انبوه جمعیت شکافت و فرمانده هیکل درشتش را به درون کشاند ...
به برادرم زهرا ميمندي پاريزي و دغدغه هايش
اولين بار توي خواب ديدمش . انگار سر كلاس بودم و استاد چيزي را توضيح مي داد كه يك هو نيم تنه اش از ديواري كه كمرم را به آن داده بودم بيرون زد . درست مثل اينكه كسي بخواهد زهره تركت كند . دست هايش چسبيدند به شانه هايم . انگار كه هزار وات برق توي انگشت هايش جريان داشته باشد خشكم زد . همه كله ها چرخيده بودند به نگاه كردنمان...
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانبد
شعر صليب / داستانک صلیب/ نقد سمفوني قورباغه ها / داستان سايه كش دار نقد اين هفته كاف استوري / معرفی چهره/ داستانک گرایی و داستانک گریزی(مقاله)/یک نگرانی(آقای مصدق بی خیال)
تقصير معلم ديني بود . البته به چيزي كه مي گويم ايمان ندارم . فقط احساسم اين را به من مي گويد . قضيه به سال ها پيش بر مي گردد . وقتي كه يازده ساله بودم . معلم ديني كه اسمش را فراموش كرده ام و فقط اندام لاغر و كله تاسش در خاطرم مانده ... ولي صبر كنيد . اگر اشتباه نكنم نام خانوادگي اش عارف نيا بود . هميشه عادت داشت چند دقيقه آخر كلاس به ما حرف هاي قلمبه سلمبه بزند .
تمام داستان در ادامه مطلب...
تقدیم به سکوی پرواز
پزشکی قانونی هنوز علت مرگشان را اعلام نکرده بود ولی شایعات زیادی آن هم با جزییات کامل در مورد مرگ آن ها توی دهن ها می چرخید . بعضی ها علت مرگشان را سمی کشنده می دانستند که احتمالن به آن ها خورانده شده است . سمی که تمام رگ های بدن را منقبض می کند و بعد می خشکاند . چشم ها به سمت بالا می چرخند به شکلی که اثری از مردمک توی کاسه چشم باقی نماند . تا سفیدی چشم ها از آن گردِ گشاد بیرون بزند . ماهیچه ها آنقدر به هم قفل می شوند که وقتی بخواهی دست ها و پاهای جنازه را راست کنی مفصل ها عین لولاهای دروازه زندانی جیرجیر کنند . از جنازه ها وحشت می بارید . انگار درست هنگام ترکیدن بمبی در مجاورتشان عکسی از آن ها گرفته شده باشد . ..
تقدیم به مهدی ابراهیمی ، آیت دولتشاه و امیر امیری
« می گن از تخم آمریکایی هائیه که شرکت نفت رو آوردن اینجا . مادرش دائم هیمه هاش رو از همون مسیرا تهیه می کرده که اینطوری موهاش زرد شده و گرنه از این کلاغ ها همچین حرومزاده ای بعیده »
ثریا مثل همیشه ساز مخالفش را کوک کرد : « اگه ازتخم آمریکائی هاست چرا برادر بزرگاش هم مو زرد از آب در اومدن ؟! »....
اسم من : آرش
شغل پدر : مغازه دار
ميزان درآمد خانواده : پدرم گفت به درآمد بقيه مردم بستگي دارد ولي تقريباً برجي 250 هزار تومن .
تعداد اعضاي خانواده : 10 نفر به همراه پدربزرگم كه مادر مي گويد خيلي غذا مي خورد .
كرايه خانه : 50 هزار تومن
كرايه مغازه : 50 هزار تومن
خرج لباس : 30 هزار تومن
خرج غذا : 100 هزار تومن
باقي مانده : 20 هزار تومن كه مادرم خرج آش نذري و سفره ابوالفضل مي كند و پدرم هر برج به روحاني مسجد كه باباي محمد صادق اشعري است و آدم با خدايي هست ، مي دهد تا خرج كارهاي مسجد بكند . البته يكبار من مريض شدم و پدرم 100 هزار تومن خرج دوا دكتر من كرد . ولي پدرم پول كم نياورد . آخرآن برج پدرم با خيلي از مشتري ها جنگ كرد . مشتري ها مي گفتند كه حساب ما خيلي زياد شده و ما اينقدر خريد نكرده ايم . البته با وساطت باباي اشعري مشتري ها از پدرم معذرت خواهي كردند . ..
1
آقا و شاید هم خانم نویسنده ساعت ها فکر کرده بود حتماً تا به این نتیجه برسد که مشکلات هر ملتی ریشه در فرهنگش دارد . در حالی که از پشت پنجره ترک خورده اش محو حمله گربه ای به جمع گنجشک ها بود مهمترین
تصمیم زندگی اش را گرفت . زیر لبی گفت :
« به عنوان یک نویسنده باید بیشتر از گذشته در مورد مشکلات فرهنگی داستان بنویسم . »
...